قهوه تلخ به خوردمان می دهند
تا فراموش کنیم
شیرینی عشقمان را ...
دلم یک فنجان چای می خواهد
با طعم تو...
|
قاتل افسانه ها | ||
|
در راه کشف حقیقت
برگردیم و کشکمان را بسابیم! [ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 20:48 ] [ فری ]
در باغ ” بی بر گی ” زادم .. و در ثروت فقر غنی گشتم … و از چشمه ی ایمان سیراب شدم … و در هوای دوست داشتن ، دم زدم … و در آرزوی آزادی سر بر داشتم … و در بالای غرور ، قامت کشیدم … و از دانش ، طعامم دادند … و از شعر، شرابم نوشاندند … و از مهر ، نوازشم کردند … و ” حقیقت ” دینم شد و راهِ رفتنم … و ” خیر ” حیاتم شد و کارِ ماندنم …
و ” زیبایی” عشقم شد و بهانه ی زیستنم
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 23:0 ] [ فری ]
قهوه تلخ به خوردمان می دهند
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 22:58 ] [ فری ]
شیرینی لبان تو ، فرهادی آورد
جز عشق ِ دلنشین تو، کآرام جان ماست،
دل را خراب کرد و به گنج هنر رسید
مقبول باد ، عذر کمند افکنان عشق
چشم غزال ، رغبت صیّادی آورد
گر عشقورز و مست نمیخواهدم خدای
ای جان سرابنوش نگاهت، بگو دلم
کوه غمت به تیشه جان میکنَد دلم
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 22:34 ] [ فری ]
عجب صبری خدا دارد! چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، بر لب پیمانه میکردم .
دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین
زمین و آسمان را واژگون ، مستانه میکردم . [ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 22:29 ] [ فری ]
وقتی که نیستی و قافیه ها تنگ می شود
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 22:21 ] [ فری ]
در استکان من غزلی تازه دم بریز
از آتش دلت سرِ خاکسترم بریز
در پیک چشم های تَرَم عشوه کم بریز با این سلاح نظم جهان را به هم بریز هرچه بت است بشکن و جایش صنم بریز بر استوای شرجیِ لبهات سم بریز...!
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 22:19 ] [ فری ]
چرا ز هم بگريزيم ، راهمان که يکي است سکوتمان،غممان ، اشک وآهمان که یکی است
چرا ز هم بگریزیم؟ دست کم یک عمر مسير ميکده و خانقاهمان که يکی است تو گر سپيدی روزی و من سياهی شب هنوز گردش خورشيد و ماهمان که يکی است تو از سلاله ليلی من از تبار جنون اگر نه مثل هميم اشتباهمان که يکی است چرا دو تودهء آتش ؟ گناهمان که يکی است
اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است چه باک؟ حرف وحدیث نگاهمان که یکی است
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 22:15 ] [ فری ]
دارم به مرگ می رسم از خستگی ها در این اتاق کوچک که قبرستان رویاهای من است ! و فال می گیرم فردا را با غزل هایی که در سوگ آرزوهایم بغض شدند و به پای اشک هایم سپید ... فال می گیرم فردا را که رنگ امروز رنگ چشم های من است خواب می بینم پروانه هایی را که تابوت سنگینی از قاصدک ها را بر دوش می کشند ... در هیاهوی باد و باران پیراهنی سپید می رقصد زنی گیسوانش را آتش می زند می گرید و گم می شود ... فال می گیرم فردا را در سوگ رویاهایم و معلق می شوم در این زندگی شبیه بادبادکی که باد از دست کودکی ربوده باشد ... [ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 15:26 ] [ فری ]
ضربان قلب حکایتی را که برای عمر گذشته تعریف کرده برای عمر نگذشته بازگو می کند
با حاصل جمع عمرهای سپری شده هم نمی توان یک لحظه زندگی کرد .
حاصل جمع شبها هم نمی تواند دامن سفید خورشید را به اندازه یک سر سوزن لکه دار کند.
زمان حاصل جمع گذشته و آینده است .
بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 14:50 ] [ فری ]
|
||
|
| ||